جمعه ۶ فوریهٔ ۲۰۰۹
ارسال شده توسط
mahak
در
11:50
|
پنجشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹
ارسال شده توسط
mahak
در
12:54
|
چهارشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۸
اون یارو پسر چش گوش بسته آدامسیه بودا؟ چن وقت پیش که من پیش "م" بودم اینم بود، "م" که میگفت من بهش نگفتم بیاد خودش اومده! یعنی الهام شده بهش احتمالن، بعضی کارای این دختره "م" رو میگم رو اعصابمه فک میکنه بهتر از خودم میفهمه چی میخوام یا چی به نفعمه! خولاصه این پسره هم این وسط یقه ی منو گرفته بود که اسم دوچ پسرت چیه؟ حالا منم نمیخواستم بگم به این یارو چون ممکنه بشناستش چون دوتاشون از دوستای قدیمیم هستن هم آقاهه هم این، بعد از اونجایی که شانس من قشنگه یه وقت دیدی پسرخاله از آب دراومدن، بعدشم کوچکترین اشاره ای به من بکنه آقاهه پیش خودش مزخرف سرهم میکنه، نمیدونه که این مردک کلن متوهمه! بعد من گیییییر که نه نمیگم و اینا البته اولش اینقد مستقیم نه ولی هی حرف میاوردم وسط حرفاشو هی چرند میگفتم بلکه بی خیال شه نمیشد که آخرش برگشت گفت چرا نمیگی حالا پسر بودی خب میگفتم طرف ناموسشه و نمیگه و اینا تو چرا نمیگی؟ منم گفتم وااا پسر دختر نداره اون از ناموسم واسه من ناموس تره چه معنی داره اسمشو به هر کی بگم وا!؟ لال شد رسمن. اصن حوصله ی هیچ کسو ندارم.
یکی دو روز پیش داشتم می رفتم یه جایی- آقا چیکار داری کجا!- کار داشتم. بعد من که کلن عین شتر همه جا پیاده میرم و پیاده میام و خوچحال و اینا هر روزم روز به روز وزنم کمتر میشه نمیدونم چرا! بعد دیگه دیرم شده بود مجبور شدم با ماشین برم. یه پراید جلوم وایساد گفتم ... گفت بیا بالا! گفتم داخلشم میرین؟ جواب نداد عجله داشتم سوار شدم. بعد که یکم رفت گفت من میرم نمیدونم کجا شما کجای ... میری؟ داخلش؟! گفتم داخلش سرش فرقی نمیکنه، بعد از تو آینه دیدم نگاه بغل دستیش که یه آقاهه بود کریه تر از خودش کرد و هرهر خندید! منم باز خودمو زدم به خریت که آره نفهمیدم اون ذهن منحرفت کجا رفت و چرا داری عین خر حین رانندگی میخندی نکبت! اونم دیگه خفه خون گرفت. اینقد بدم میاد از مردایی که اینطوری حرفاتو یه جور دیگه برمیدارن- همون برداشت میکنن:)- هیچی ام که نمیشه بهشون گفت بگم چی؟ بگم مردک ِ الاغ اون چیزی که اومد توی اون ذهن تعطیلت درست نبود حال بهم زن بود؟ خب اونم لال که نیس که برمیگرده میگه زنیکه ی فلان فلان شده تو از کجا میدونی چی تو ذهن منه و اینا ... کلن اینو نمیگفتم یه وقت ممکن بود لال از دنیا برم خدایی نکرده!
یه چیزی : دوستم رفته 50 تومن داده به این یاروها که طلسم ملسم میسازن- می سازن؟- دعای بخت گشا گرفته، انداخته گرنش عین چی، تازه هرچی ام من خودمو کشتم ببینمش نذاشت گفت گفته اثرش از بین میره. خلاصه جواب داد از یارو پول میگیرم با شرایط خاص (!) تبلیغ میکنم براش ادرسشو میذارم اینجا!:) چند روز پیشا به یکی از دوستای مامانم که جدیدن با شوهرش رفته یه شهر دیگه زندگی میکنه میگم اونجام مثل اینجا بحران(!) ازدواجه؟ اونم طفلک میگه وا مگه اینجا بحران ازدواجه؟ میگم اره نمی دونی چه کشت و کشتاریه سر ِ شوهر :)) خ ُ راست میگم دیگه نیست؟ والله بین دوستای من که هس شدیدنم هس! شایدم دوستای من یه چیزیشون هس، حالا خوبه سنی ام ندارن خاک بر سرآ:) یکیشون که اون زمانا که ما جوان بودیم و دانچگاه میرفتیم خیلی هلاک شوهر بود حالا دیروز دوسشو دیدم فهمیدم نه تنها شوهر کرده بلکه 5 ماهه حا.مله ست! مثه اینکه طلسم ِ این خارجی بوده :)
ارسال شده توسط
mahak
در
22:25
|
سهشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۸
این پسره که منو دوس داره - نمیدونم چرا راحت نیستم این جمله رو بگم؟- و ادامسی ام هست تا حالا دوس دختر نداشته، فک کنم واسه همینه ادامسیه! "م" میگه خوبه دست نخورده ست. در ضمن "م" خیلی خوشش میاد ازش برعکس من اصن دوسش ندارم حتی یه ذره. نمیدونم جذاب نیست برام. در ضمن در راستای خودسانسورنکنی! من هنوز اقاهه رو دوست دارم:) کاری ام به اخلاقیات مخلاقیات ندارم ذاتن نمی تونم وقتی کسی رو دوس دارم به کسه دیگه ای حتی نگاه کنم از منظر بی ناموسی، چه برسه به اینکه بهش فک کنم یا ازش خوشم بیاد. صددفعه هم این موضوع رو بهش گفتم ولی نمی فهمه یا نمیدونم خودشو به نفهمی زده. همون موقعها هم که من اندرون رابطه بودم این هی دور و برم می پلکید. کلن حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزو ندارم. این هیچ کس و هیچ چیز بیشتر شامل مذکرجات میشه. از خصوصیات ادامسی ایشون همین بس که دو سه بار منو تعقیب کرده :)) فک کرده من هندی ام حتمن- بخاطر این احساسات هندیش میگم- نمیدونم چرا نه تنها ل.ذتی از کاراش نمیبرم، -خب طبیعیش اینه که ببرم چون دخترم و یه پسر داره به شدت بهم توجه میکنه- حتی بدمم میاد از خودش و کاراش. معمولن نسبت به ادمای اینجوری خنثام یعنی برام مهم نیست کاراشون چون حسم درگیرش نیست ولی این رو اعصابمه! ...
یه چیزی بگم؟ دلم یه رابطه ی خیلی خیلی جدی میخواد. خب تو این خراب شده ای که ما زیست می کنیم- مرض داشتم بنویسم زیست- جز ازدباج راه دیگه ای واسه ی یه رابطه ی کاملن متعهد و خیلی رسمی نیست. مثلن در بلاد کفر بودیم خب میشد همخونه شد با کسی- وا خاک بر سرم چه حرفا!- ولی اینجا که نمیشه. دلم میخواد با کسی که دوس دارم رابطم خیلی خیلی جدی تر بشه. ازدباج منظورم نیست.- حالا یه روز اگه این وبلاگ پابرجا بود و بنده دار فانی را وداع نگفته بودم میگم چرا ازدباج نه!- راه دیگه ای ام که نیس جز این در شرایط فعلیم. گیجم. نیاین بگین همون رابطه ی دوستی خوبه و جدیه و نمی دونم تعهد هست و اینا من همه ی اینارو میدونم ولی حوصله شو ندارم. گرچه تعداد روابطی که تجربه کردم خیلی خیلی کمه ولی با این حال حوصله ی این جینگولک بازیا رو ندارم. دلم یه رابطه ی پر از تعهد و مسئولیت میخواد طوری که من بشم همه ی زندگی ِِ اون! اونم همین طور. الان گرفتین من چه مرگمه؟!
واسه پست قبل یکی واسم کامنت گذاشته بود که اینا رو توی یه سایت دوست یابی می نوشتی بهتر بود یا یه همچین چیزایی. عرض کنم من اگه اینا رو می نویسم به جون عزیز خودم دنبال شوهر نمی گردم. اینا حرفامه احساساته بی سرو ته منه که دوست دارم جایی گفته بشه. باشه؟!
ارسال شده توسط
mahak
در
19:56
|
چهارشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
22:22
|
دوشنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۸
* البته باید یه نکته ای اَم این وسط در نظر بگیرید و اون اینکه علاوه بر این چیزایی که گفتم یه عنصر دیگم هست که نقش مهمی در رفتن یا نرفتنم داره عنصر مهمی که با ف شروع میشه و به ی ختم میشه! بعله فراخی ِ اینجانب :) چون کلاسش کله ی سحره و من باید خروس خون از خواب بیدار شم و تازه آرایش کنم و لباس بپوشم و به زوره مامانه صبحونه بخورم و هلک هلک راه بیافتم برم علم آموزی! خب زور داره دیگه ...
* بعد از قرنی ناخنامو دوباره بلند کردم بعدشم لاک زدم، بعد حالا نیس یه مدت نداشتم احساس سنگینی میکنم رو دستام! یه رنگ بیا منو بخوری ام زدم که اصن جای هیچگونه بحثی باقی نمیذاره...خلاصه اگه دوباره اومدم نوشتم رجال جماعت به دستام گیر دادن تعجب نکنید ...صولتی ِ آدامسی ِ رنگش!
ارسال شده توسط
mahak
در
13:06
|
سهشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
19:09
|
سهشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
17:54
|
سهشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
10:29
|
یکشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
15:43
|
جمعه ۲۹ اوت ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
13:14
|
پنجشنبه ۱۴ اوت ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
20:31
|
سهشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
دسترسی به نت نداشتم واسه همین نبودم، البته اینقدر گند زده شده به همه چیم که اگه می تونستمم حال و حوصله نوشتن نداشتم. تو خونه مشکل دارم. بیکارم. درسم تموم شده می دونم چه غلطی میخوام بکنم فقط همش می ترسم نتونم. نمیدونم. مضطربم. دائمن. تپش قلب دارم اونم به چه وضع فجیعی. عین این پیرزنای هفتاد ساله دو قدم که راه میرم باید بشینم وگرنه سرگیجه و سردرد و کوفت و زهرمار اذیتم میکنه. اونم منی که اینهمه پیاده روی رو دوس دارم و راه میرم همش. همه ی اینا روم اثر میذاره به اضافه بدبختی های دیگه و باعث میشه سگ تر شم و بپرم به آقاهه بعدشم مث سگ یه چیزیم اونورتر پشیمون میشم که چرا اینکارو کردم؟ چرا اینطوری رفتار کردم؟ حافظم رسمن تحلیل رفته، واقعن رفته ها! یه چیزای مسخره ای رو فراموش میکنم که باعث میشه از تصورش حالم بد شه! وضع و اوضاع روحیم افتضاحه افتضاح به معنای واقعی کلمه؛ همش گریه سردرد همین روزام تو این خلاصه میشه، هیچ کسم نیست که باهاش حرف بزنم همه خودشون درگیرن، گم شدم، می ترسم، مضطربم، نه میخوام خودمُ لوس کنم و نه اینجا کسی منُ میشناسه که بخوام مزخرف سرهم کنم، می ترسم، و با کوچکترین اتفاقی اولین راه حلی که به ذهنم میرسه مرگه! بده این حالتُ دوس ندارم. نمی دونم افسرده شدم، شدم دیگه، نمیدونم نداره،یعنی همه همین طورن یا من خیلی مزخرف و احمق و بی شعور و بی ظرفیتم که تا یه مشکلی - یکی که نه- برام پیش میاد اینطوری میشم...البته گاهی حس میکنم ریشه ی این حالتام از چیزایی که فک میکنم نیست و بیشتر درونیه! نمیدونم، خیلی صحیح و سالم بودم حالام مالیخولیایی هم شدم رفت...
**میدونم خیلی نامنظم و چرند شد نوشتم اما خب دوس داشتم بنویسم. حداقل بنویسمش. نمیشه که بگم...نمی تونم بگم...تنهام...خیلی تنها...
ارسال شده توسط
mahak
در
14:45
|
چهارشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
آقا ما بخاطر این قطع مداوم و متوالی و ف.اک آمیز برقمان در طول شب و روز، که باعث شده ساعات زیادی را با حضرت ف.اک اعظم بگذرانیم بسیار بسیاربسیار زیاد مشعوف و شادان و سرخوش هستیم کلن! بعد ما به خاطر این مشعوفیت چه کسی را باید بماچیم؟!
ارسال شده توسط
mahak
در
14:35
|
چهارشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
10:09
|
پنجشنبه ۲۶ ژوئن ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
12:40
|
چهارشنبه ۲۵ ژوئن ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
13:45
|
جمعه ۲۰ ژوئن ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
19:11
|
سهشنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
14:06
|
جمعه ۱۳ ژوئن ۲۰۰۸
ارسال شده توسط
mahak
در
16:47
|